علت تجدید ادیان
هيکل جامعه بشری مانند کودکی است که چندی احتياج به نوشيدن شير داشته و جز آن به چيز ديگری نيازمند نمی باشد تا بزرگ شود و رشد نمايد. اکنون اگربه اين کودک بجای شير خوراکی سنگين خورانيم نابودی او را سبب شدهايم. همچنين قبول و پذيرش قوانين و نظامهای پيچيده برای جامعههای ابتدائی بشری که براستی نيازمند به آن هم نبودهاند، غير ممکن بوده است. زيرا جز فساد و تباهی ثمره ديگری را نمی توانست ببار آورد.
از اين رو به فرموده حضرت بهاءاللّه : " شير باندازه بايد داد تا کودکان جهان به جهان بزرگی درآيند و در بارگاه يگانگی جای گزينند (١)".
عکس اين عمل نيز مايه پريشانی جامعه انسانی و سرمايه سستی و عقب ماندگی و عدم توسعه و پيشرفت آن میگردد. بدين معنی همچنانکه شير تنها برای رشد و نموّ و تندرستی شخص جوان کافی نمی باشد و سبب بيماری و نابودی او نيز میگردد، همين طور هرگاه بخواهيم قوانين و نظامهائی را که برای زمان محدودی مناسب و شايسته است در هنگام ديگری بکار بنديم نه فقط به هدف خود که رفاه و آسايش و نظام و قوام اجتماع است نمی رسيم، بلکه بعکس علّت بینظمی و نابسامانی و لجام گسيختگی و سرانجام فساد و تباهی آن نيز خواهيم گرديد. اينک چون زمان میگذرد و نيروی خرد و انديشه بشر فزونتر میگردد در نتيجه دانش او نيز بيشتر میشود. پس بشر، بشر ديگر میگردد و چون بشر ديگرگونه میشود حقايق او هم ديگرگون میگردد. و از آنجائيکه حقايق او تغيير میيابد، روابط ضروری منبعث از آن حقايق نيز تبديل میجويد. از اين رو دين يا شريعت که روابط ضروری منبعث از حقايق نوع بشر است، نيازمند تجدّد و تحوّل میگردد. اين ناموس طبيعت است و از لوازم ضروری جهان خلقت.
حضرت عبدالبهاء در اين باره میفرمايد : " ای يار ديرين پرسش چند نموده بودی. پرسش نخست اين بود که چرا آئين پيغمبران ديگرگون گردد...؟ بدان که جهان و آنچه در اوست هردم ديگرگون گردد و در هر نفسی تغيير و تبديل جويد. زيرا تغيير و تبديل و انتقال از لوازم ذاتيّه امکان است و عدم تغيير و تبديل از خصائص وجوب. لهذا اگر عالم کون را حال بر يک منوال بود لوازم ضروريّهاش نيز يکسان میگشت. چون تغيّر و تبدّل مقرّر و ثابت روابط ضروريّهاش را نيز انتقال و تحوّل واجب... بديده بينا ملاحظه کنيد که انسان در رحم مادر خونخوار است و در مهد و گهواره شيرخوار. و چون نشو و نما نمايد برخوان نعمت پروردگار نشيند و از هرگونه طعام تناول نمايد. زمان طفوليّت را حکمی و دم شيرخوارگی را رزقی و سنّ بلوغ را اقتضائی و جوانی را قوّت و قدرتی و ضعف و پيری را فتور و رخاوتی. در هر درجه انسان را خصوصيّتی و موسم دی را برودتی و وقت بهار را نسيم معطّری و شميم معنبری. " (٢)
هيکل جامعه انسانی هيکل انسانی را ماند که با گذشت زمان و به علل مختلف و اسباب متفاوت گرفتار بيماريهای گوناگونی میشود که حال او را دگرگون میسازد. اکنون اگر بخواهيم برای درمان دردهای هيکل بيمار جامعه انسانی از وسايل و داروهايی که با گذشت زمان کهنه و از کار افتاده شده است کمک و ياری جوييم نه تنها دردهای او را درمان نتوانيم بلکه بيشتر مايه پريشانی و انقلاب درونی و شدّت بيماری او گرديم. " چونکه هر روز را امری و هر حين را حکمی مقتضی (٣) " است.
از اين رو هر از چندی پزشکی دانا از سوی ايزد يکتا برای درمان هيکل بيمار جامعه انسان و بهبود حال او برانگيخته میگردد. و اين پزشک دانا براستی به روابط ضروری و لازم. ميان ارکان و افراد هيکل اجتماع آشنايی داشته و از حال او با خبر بوده و از نيازها و درمان دردهايش آگاهی دارد. حضرت بهاءاللّه در اين باره میفرمايد : " رگ جهان در دست پزشک داناست. درد را میبيند و بدانايی درمان میکند. هرروز را رازی است و هر سر را آوازی. درد امروز را درمانی و فردا را درمان ديگر."( ٤)
نيز می فرمايد: "پيمبران چون پزشکان اند که به پرورش گيتی و کسان آن پرداخته اند تا به درمان يگانگی، بيماری بيگانگی را چاره نمايند. در کردار و رفتار پزشک جای گفتار نه، زيرا که او بر چگونگی کالبد و بيماری های آن آگاه است و هر گز مرغ بينش مردمان زمين به فراز آسمان دانش او نرسد. پس اگر رفتار امروز را با گذشته يکسان نبينند، جای گفتار نه، چه که هر روز بيمار را روش جداگانه سزاوار." (٥)
همچنين حضرت عبدالبهاء میفرمايد: " حکمت کلّيّه اقتضای اين مینمايد که به تغيير احوال تغيير احکام حاصل گردد و به تبديل امراض تغيير علاج شود. پزشک دانا هيکل انسان را در هر مرضی دوائی و در هر دردی درمانی نمايد. و اين تغيير و تبديل عين حکمت است. زيرا مقصد اصلی صحّت و عافيت است. و چون علاج را تغيير دهد نادان گويد : اين دليل بر نادانی حکيم است. اگر داروی اوّل موافق بود چرا تغيير داد و اگر ناموافق بود چرا در آغاز تجويز کرد ؟ ولی رنجور دانا اذعان نمايد و بر وجدان بيفزايد. " (٦)
بايد از کسانيکه قوانين و اصول اديان را قوانينی ثابت و اصولی دائم و پايدار بشمار میآورند از آنرو که از جانب قانونگذار حقيقی يعنی حضرت باری بجهت ابناء نوع انسانی وضع گرديده است، پرسيد، مگر قوانين و احکام خداوندی برای افراد بشری وضع نشده است ؟ اگر اين قوانين برای بشر است و او نيز همواره در تغيير و تحوّل و پيشرفت و تکامل است، به چه دليل و برهان قوانين و احکام مربوط باو نبايستی با گذشت زمان تغيير و تبديل يابد و تازه و نوين گردد ؟ ناگفته نماند که اساس آئين روحانی در همه اديان يگانه و ثابت و هميشگی است. اما اين امر را نمی توان شامل تمام قوانين و احکام اخلاقی و اجتماعی و.... آنها دانست. از اين رو بايستی قوانين و احکام اديان را اموری نسبی و اعتباری و نه مطلق و دائمی بشمار آورد. بديگر سخن اصول و قوانين اديان با در نظر گرفتن زمان و مکان پيدايش آن همگی موافق و مناسب با روح جوامع و تودههای دوران خود بوده است. در اين زمان ديانت بهائی بر اين باور است که با اصول و مباديش که جنبه کلّی و عمومی دارد و متناسب و سازگار با روح اين عصر و دوران میباشد، قادر است آدميان را به سرمنزل رفاه و اطمينان سوق داده و رهنمون گردد و اين اصول و مبادی کلّی و همگانی نيز هميشگی نبوده بلکه برای زمانی محدود است که کمتر از هزارسال نمی باشد.
(١) - لوح مانکچی صاحب - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين - چاپ هند ص ٢٤٥.
(٢) - مکاتيب عبدالبهاء - جلد اوّل - چاپ مصر ص ٤٥٣.
(٣) - لوح بشارات - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - چاپ مصر ص ١٢٢.
(٤) - لوح مانکچی صاحب - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين - چاپ هند ص ٢٣٨.
(٥) – منتخباتی از آثار حضرت بهاءالله – چاپ آلمان – نشر اول ص 58.
(٦) - مکاتيب عبدالبهاء - جلد اوّل - چاپ مصر ص ٤٥٥.
ماخذ: بهاءالله، موعود کتابهای آسمانی