نامش ميرزا بزرگ بود و به راستي بزرگ بود.از قلم اعلي لقب "بديع" يافت.بديع در لغت به معني چيزي است كه "نبوده و از نو به وجود آمده" او نيز در خلقت از نو زاده شد. تولد ايشان در سال 1296 هجري قمري در شهر نيشابور بوده است.ايشان تا آغاز رشد و جواني به امر مبارك مومن نبوده است ولي بالعكس به عقايد گذشته ي خود بسيار متكي و متمسك بوده واز كثرت تقوي از پدر كناره مي گرفت و در دل بيزاري مي جست . او در خواندن قرآن وفهم آن مشهور بود. معتقد بودن وي به عقايد خود چنان بود كه ابا بديع (پدرشان) كه مومن به امر مبارك بود در خانه ي خود احتفال و يا اجتماعي نمي گرفت .از جمله كارهاي ايشان اين بود كه به پشت بام رفته و بلند بلند فرياد مي زدند :ايها الناس بابي ها جمع شده اند.اذيت و آزار او همچنان ادامه داشت تا اينكه ناب ملا محمد نبيل زندي به نيشابور تشريف آوردند. جناب زرندي در كتاب تاريخ خود مي نويسد:جناب عبدالمجيد در نيشابور مرا به خانه ي خود برد و خود مشغول به خدمت شد. پرسيدم :"مگر پسر بزرگ نداريد؟"گفت: چرا و شرح داد كه اطاعت پدر نمي كند و از امر من سرپيچي مي كندو به اذيت و آزار مي پردازد.تقاضا دارم كه شما با او ملاقات كنيد و او را از امر مبارك مطلع گردانيد.ميرزا بزرگ را خواستم . آوردند .جواني را مشاهده كردم با قلبي ساده و قدي بلند به او گفتم :شما ميزبان من هستيد و قرار است از من مهمانداري كنيد. ما با هم شروع به صحبت نموديم وبحث ما به امور الهيه كشيده شد و او چنان مجذوب كلمات الهيه گرديد كه بي اختيار شروع به گريه كردن نمود و تا صبح حالتي در او پديد آمد كه كسانيكه در منزل جناب عبدالمجيد بودند از تحت تاًثير قرار گرفتن او به وسيله آيات الهي تا صبح بيدار ماندند.او صبح سماور و وسايل صبحانه را حاضر نمود و خود از خانه به قصد شهر بيرون رفت. ابا بديع به جناب نبيل گفت: من تا به حال هيچگاه گريه او را نديده بودم حال چه افسوني به او دميدي كه اينچنين حالات او دگرگون شد و باعث تقليب دروني او گرديد.جناب نبيل فرمودند:اين پسر ديگر بي اختيار است و بايد دست از او بشوييد و او را به حال خود بگذاريد. ابا بديع كه پسر خود را آقا بزرگ خطاب مي كردند گفتند:اگر بدانم كه او به مقصود رسيده و اگر او در امر ثابت باشد من خدمت او را مي كنم.
ملاقات وي با جناب نبيل چنان ايشان را منجذب امر الله نمود كه ناگهان شعله ي عشق و ايمان از او سركشيد و شب و روز مشغول زاري و بيقراري بود.شيخ احمد فاني وقتي به نيشابور وارد شد و بيقراري آقا بزرگ را ديد گفت :من عزم تشرف به حضور جمال مبارك را دارم و ماًذونم كه يك نفر را با خود ببرم و از بندر عباس به بغداد و ازآنجا به ارض سر بروم. آقا بزرگ با شيخ تا يزد رفت ولي چون شيخ چند روزي در يزد اقامت داشت ، آقا بزرگ صبر نياورد و خود پياده به بغداد رفت تا به جناب زرندي بپيوندد و با ايشان عازم كعبه مقصود شود. اما هنگامي كه رسيد جناب نبيل در بغداد نبود.ناگزير در بغدا اقامت نمود و بعد از شهادت جناب آقا عبدالرسول قمي سقايي بيت مبارك را عهده دار شد.
پس از ايامي توقف،عازم عكا شد و در سال 1286 وارد آن شهر گرديد و چون از محل اقامت حضرت بهاالله اطلاع نداشت به مسجدي رفت و دانست كه حضرت عبدالبها براي نماز حاضر شده
و گروهي از اصحاب به او اقتدا مي كنند . مسرور گشت و 4مصرع رباعي بر كاغذي نوشته و به ايشان تقديم كردند و آن اين است:
اقتدا مي كنم به ابن الله
ساجدم من براي سر الله
نيست حقي بجز بهاالله
وحده لا اله الا الله
حضرت غصن اعظم او را مورد نوازش قرار داده و به محل سجن عكا رفتند و در همان شب سعادت تشرف به محضر مبارك را يافت و چون از كيفيت نزول لوح سلطان و اراده ي مبارك مبني بر اينكه او بايد لوح را به ناصر الدين شاه دهد آگاه گرديد مسرور گشت و استدعا نمود كه اين رسالت را او انجام دهد، استدعاي او مورد قبول واقع شد و از اين تاريخ او به "بديع" ملقب گشت.يعني خلقتي تازه يافت و روح قدرت و شهامت در كالبدش دميده شد و اساس هستي او را زير و رو كرد.
جمال قدم درباره ي جناب بديع مي فرمايند:"مشتي خاك برگرفتيم و آن را با آب قدرت و اطمينان سرشتيم و روحي از سوي خود بر آن دميديم و به زيور استقامت در ملكوت انشاء آراستيم. سپس او را با نامه اي به سوي ناصرالدين شاه روانه كرديم." حضرت بهاالله به او فرمودند:كه در بين راه تا طهران نبايد با احدي از دوستان ديدار كند و كسي را از ماًموريت خود آگاه سازد و هرگاه كه در اين راه پرخطر پاي ثباتش لرزان شد،درنگ كند و گامي برندارد كه خداوند رحمان ديگري را مبعوث و امر خويش را به دست او جاري خواهد ساخت. آري قرعه ي فال به نام بديع زده شد و افتخار خدمتي كه مردان كارآمد آرزوي انجام آن را داشتند،نصيب جواني نوخاسته گشت.توگفتي كه حافظ اين بيت را در وصف او سروده است :
آسمان بار امانت نتوانست كشيد ... قرعه ي فال به نام من ديوانه زدند
جناب بديع پس از زيارت دوباره ي حضرت بهاالله در سال 1286 هجري قمري از حضور مبارك مرخص و به حيفا رفت تا امانت اللهي را دريافت كند.جناب امين قبل امين (مقصود جناب حاج شاه محمد امين ملقب به امين البيان است كه سمت امانت حقوقالله را داشت)حكايت نموده كه حضرت بهاالله به من جعبه اي عنايت نموده تا با مقداري پول براي خرج راه به جناب بديع بدهم. من در كرمل جعبه را به او دادم. او گرفت و آن را بوسيدو سجده نمود و الواح را به تنهايي خوانند و رفت. جناب حاج علي مرحوم حكايت ميكنند:كه او گاهي 199قدم جلو يا عقب رفته و رو به ساحت جمال اقدس ابهي مينمود و عرض مي كرد:خدايا آنچه كه به فضل بخشيدي به عدل مگير و قوه ي حفظش را عطا فرما او پس از 4ماه به طهران رسيد و چون مطلع گشت كه شاه و مراهانش در نياوران هستند به آنجا رفت.
شاه اكثر جمعه ها به عزم تفرج به خارج شهر مي رفت و نزديك دروازه براي گدايان پول مي ريخت و آن ها خود را بر روي پول انداخته و جمع مي كردند. آن روز هنگامي كه شاه پول ريخت به اطراف نگريست و مشاهده نمود كه جواني با جامه ي ژنده و دل به مهر يزدان بسته ابداًً به آن مراسم توجه ننموده و به شاه مي نگرد. شاه نيز از او چندان خوشش نيامده به او غضبناك نگريست.باري جناب بديع هنگامي كه وارد طهران شد چند روزي به كار پرداخت و با نفسي از احباب سخن نگفت.هميشه رو به عكا نموده و مناجات مي كرد.
روزي به حمام رفته و غسل كرد و خود را براي شهادت آماده ساخت.سه روز تنها بدون آب و غذا بر روي سنگي كه در فاصله دوري از خيمه ي شاه بود( شاه براي شكار به غسلك و گلندوگ رفته بود) مقر گزيد تا بعد از ظهر روز چهارم هنگامي كه سلطان وارد و با دوربين خود به اطراف مي نگريست،همان جوان را ديد در حالي كه پيراهن سفيدي بر تن كرده و بر تخته سنگي ايستاده است. كسي را به سوي او روانه كردند . بديع اظهار داشت:از شطر مقدس عكا و سجن عظمي آمده ام كه لوحي بدست خويش به شاه بدهم.
چون فرمان سلطاني به احضار آن جوان صادر شد،جناب بديع به سراپرده ي سلطاني وارد شد.
با متانت و شجاعت جلو رفت، قدم آخر را محكم تر برداشت.ايستاد و لوح درا بوسيد و گفت :"اي سلطان از جانب سباء خبر عظيمي بريت آورده ام". شاه قيام كرد و با دست خود لوح را گرفته و هراسناك گشت. آهنگ طنين صداي بديع او را به ياد تير اندازي 2 نفر از بابيان به او، انداخت. بي درنگ گفت :او را حبس كنيد و آزار دهيد تا جاي فقاي خود را نشان دهد.
آن جوان برومند 17 ساله را شكنجه و عذاب نمودند. منقل هايي را آوردند تا لرزه بر اندامش افتد و زبان گشايد،اما او فقط مي خنديد. آهن هارا به پشت او زدند،چنان كه بوي گوشت سوخته فضا را پركرده بود اما او شاد بود و مي خنديد.با سيخ هاي داغ خطوطي متقاطع بر پشتش كشيدند چنان كه دود از سينه اش برخواست ولي او آرام بود و مي خنديد.بالاخره پس از 3روز زجر و شكنجه نه تنها لب به شكايت نگشود بلكه حتي حاضر نشد كه به جاي لوح به سلطان بگويد كه عريضه آوردم و خود را نجات دهد. آري او در سن 17 سالگي در ژوييه 1869 ميلادي مطابق با سال 1287 هجري قمري به شهادت رسيد.
پدر ايشان ابا بديع در آن زمان حيات داشت و از اينكه اين نعمت عظيم نصيب او پسر او شده بود مسرور بود. هر گاه عكس او را در حالي كه عده اي از مير غضبان شاهي او را احاطه كرده و ادوات شكنجه آماده است را مي ديد با خوشوقتي ميگفت:هاي شيرم هاي شيرم پدر جناب بديع نيز در سال 1294 به شهادت رسيد.
----------
فرستنده: شادی