در این مقاله سعی می شود با استناد به آثار بهایی و همچنین دیگر کتب ادیان سلف در مورد الوهیت و ربوبیت مظاهر مقدسه بحث شود.
این مقاله را به 3 بخش کلی تقسیم میکنیم
1- الوهیت و توحید
2- لقاالله و مظهریت
3- مقام حضرت بهاالله
الوهیت و توحید
خدا را منزه میدانیم.
خدائی را که اهل بها بدو قائلند و بر حسب اعتقاد آنان پیروان ادیان دیگر نیز اگر متمسک به حقائق ادیان خود باشند باید به چنین خدایی بگروند، و اگر کسانی جز این گویند و خدا را جز بدین صورت بستایند از صراط مستقیم انحراف جسته و به راه خطا رفته اند. خدایی است که از لم یزال و لایزال در علو خود باقی است و به عالمی که مخلوق او ، و به همین سبب غیر از خود اوست ، نازل و هابط نمی شود و چون نزول و هبوط در شان او نباشد رجوع و صعود نیز دور از او و نه در خود اوست.نمی توان در میان او و خلق او نسبتی برقرار داشت ، نمیتوان اورا به خلق خود با رابطه ای اتصال بخشید . مقر او باید مقدس از زمان و مکان باشد و شاید به همین سبب آنجا که مراد ما او باشد لفظ مقر ، یا هرگونه تعبیر دیگری را نیز به کار برد.ولیکن چه باید کرد که آدمی را از سخن گفتن چاره ای نیست و از همین رو برای مراعات حال خلق در کلام اولیای حق الفاظی از قبیل "مقر قدس" یا "مقعد صدق" و نظایر آنها در شان خدا آورده اند.کینونت خدا همواره ناپیداست و در خود او پنهان است. اورا به چیزی مانند کردن یا چیزی را از سنخ او دانستن روا نیست. اینها همه از آنروست که نا گزیر او را باید واجب و بسیط و واحد و مطلق و مجرد بدانیم ، والا در بین او و اشیاء دیگر که همگی ممکن و مرکب و کثیر و اضافی و مادی است تفاوتی نمی ماند تا محتاج قبول او یا معتقد به وجود او باشیم.خدا را به چنین صورتی پذیرفتن و اورا مبرا از صعود و نزول و هبوط و حلول و قرب و بعد و نسبت و جهت و اشاره و زمان و مکان دانستن ، مبدا عقاید اهل بهاست و در اصطلاح آنان به "علو ارتفاع" و "سمو امتناع" و "ملیک رفعت" و "مکمن قدس" و "مقر استقلال" و "مقعد جلال" و امثال آنها تعبیر شده است.و سراسر آثار جمال ابهی سرشار از بیان این مطالب به اقسام عناوین و انواع تعابیر است و چندان در آثر مبارکه این امر بدیع تکرار شده و درباره آن تاکید رفته است که باید گفت که توجه به این حقیقت به منزله اصل اصیل اعتقاد به امر بهایی است و هیچ تکلیفی برای اهل بها مهمتر از فهم این نکته دقیقه نیست و پذیرفتن آن به دل و جان و از صمیم وجدان شرط اول اجابت دعوت حضرت بهاالله است.
اینک چند آیه از آثار قلم اعلی را در این باره ذکر میکنیم تا نمونه ای از صدها آیات دیگر باشد و آرزومندیم که خوانندگان اهتمام کنند و همه این آیات را در متون صور و الواح و با حفظ ارتباط آنها به سوابق و لواحق کلام بخوانند تا معنای دقیقه را تا آنجا که در حدود طاقت بشر باشد به تمام و کمال دریابند.
قوله تعالی "غیب هویه و ذات احدیه مقدس از ظهور و بروز و صعود و نزول و دخول و خروج بوده"(کتاب ایقان ص 73)
"میان او و ممکنات نسبت و ربط و فصل و وصل و یا قرب و بعد و جهت و اشاره به هیچوجه ممکن نه ، زیرا که جمیع من السموات و الارض به کلمه امر او موجود شدند و به اراده او که نفس مشیت است از عدم و نیستی بحت بات به عرصه شهود و هستی قدم گذاشتند" (کتاب ایقان ص 73-74)
"متوحدا منفردا بر مقر خود که مقدس از مکان و زمان و ذکر و اشاره و دلاله و وصف و علو و دنو بوده مستقر ، و لا یعلم ذلک الا کل ذی فطن بصیر"(مائده آسمانی ، ج 7 ص 8 )
"لم یزل به علو تقدیس و تنزیه در مکمن ذات مقدس خود بوده و لایزال به سمو تمنیع و ترفیع در مخزن کینونت خود خواهد بود"(مجموعه الواح چاپ مصر ص 310)
"مبادا در این بیانات رائحه حلول و یا تنزلات عوالم حق در مراتب خلق رود و بر آن جهت شبهه شود زیرا که حق بذاته مقدس است از صعود و نزول و از دخول و خروج"(هفت وادی، آثار قلم اعلی ج 3 ص 114)
"منزه است ذات مقدس او از هر جوهر مجردی"
"تعالی تعالی من ان ینحل بشی او یحد بحد او یقترن بما فی الابداع.لم یزل کان مقدسا عن دونه و منزها عما سویه"(لوح بسیط الحقیقه، مجموعه اقتدارات ص 208) فراتر از آن است که در چیزی انحلال یابد یا به حدی محدود گردد یا بدانچه در سرار آفرینش است نزدیکی جوید. از آغازی که آغازی نیست از دون خود مقدس و از ماسوای خود منزه بوده است.
اگر چه در این تالیفات بنا را بر آن گذاشتیم که اغلب شواهد را در اکثر موارد از آثار جمال ابهی نقل کنیم و در تبیین آنها از آثار حضرت عبدالبها مستفید شویم و لکن بی مناسبت نیست که در این مقام تنها به ذکر یک نمونه از آیات حضرت باب اعظم در تایید این مقصود مبادرت ورزیم.
"ساذج کلام و جوهر مرام آنکه شبهه ای نبوده و نیست که خداوند لم یزال به استقلال و استجلال ذات مقدس خود بوده و لایزال به استرفاع استمناع کنه مقدس خود خواهد بود"(دلائل سبعه)
از اقوال مبارکه حضرت عبدالبها در تبیین و تشریح آیات نازله از قلم اعلی به ذکر 2 نمونه اکتقا می شود.
"حقیقت ربوبیت را تنزل در مقامات و مراتب عین نقص و منافی کمال و ممتنع و محال همواره در علو تقدیس و تنزیه بوده و هست"(مفاوضات ص 86)
"حقیقت الوهیت در نهایت تنزیه و تقدیس است . از برای حقیقت الوهیت نزول و صعودی نیست تنزل حق در عالم خلق مستجیل است چرا که... مناسبتی در بین غنای مطلق و فقر بحث و قدیم و حادث و قدرت محض و عجز صرف نیست"(خطابات ج1 –ص 90 و 91)
در این استدلال که مبین آیات الهیه فرموده مستفاد از خود آیات بوده است . مفاد این استدلال این است که خدا قدیم و عالم حادث است. خدا خالق و عالم مخلوق است. خدا قدرت محض و عالم عجز صرف است. یعنی در بین خدا و جهان غایت مباینت وجود دارد. پس یکی از این دو یعنی آنکه در حیز حدوث و فقر و عجز واقع است و ناچار همه نقائص را که ناشی از مخلوق بودن اوست داراست ، چگونه می تواند بر دیگری راه جوید ، یا با او پیوستگی یابد ، یا بدو نزدیک شود؟ در نتیجه باید گفت که اگر در آثار انبیا و حکما و عرفا از نزدیک شدن به خدا و راه جستن بدو و روی آوردن به سوی او سخن رفته است باید به معنای حقیقی آنها توجه داشت و چگونگی این قرب و بعد را دریافت.
صفات و اسما را از خدا سلب میکنیم.
ما بر آنیم که صفاتی به خدا نمی توان نسبت داد ، او را به اسمائی نمیتوان نامید ، نعوتی در شان او نمی توان دانست و با ذکر این صفات و اسما و نعوت خدا را نمیتوان ستود.
"اشهد و انک کنت مقدسا عن الصفات و منزها عن الاسما لا اله الا انت العلی العلی"(صلوه کبیر) شهادت می دهم به اینکه تو از صفات مقدسی و از اسما منزهی و جز تو خدایی نیست.
"ثبت بالبرهان انه لا یوصف بالاوصاف"(اقتدارات ص 62-63) به برهان ثابت شد که خدا را به اوصافی نمی توان وصف کرد.
"حق منقطع وجدانی است که به هیچ تعبیر نیاید، چه که مقدس از جمیع اوصاف و نعوت است ، نه نامی نه نشانی"(مکاتیب عبدالبها ج 2 ص 140)
چرا نمیتوان صفاتی به خدا نسبت داد؟
زیرا که هر صفتی حاکی از معنی مختص و محدود و معینی است و اتصاف خدا به هر یک از این صفات مستلزم اینست که حقیقت او محدود به حدود همان معنی مخصوص باشد و از این راه تناهی در ذات او لازم آید. و چون این صفات متعدد است و خدا به هریک از آنها از لحاظی و جنبه ای اتصاف می جوید. از اینجا لازم می آید که خدا منقسم به لحاظها و نسبتها و جنبه های مختلف باشد و بدین ترتیب کثرت بدو راه یابد و دیگر نتوان او را به احدیت شناخت یا اجزا برای او پدید آید و احتیاج او به اجزا مانع از این شود که او را بتوان غنی مطلق دانست.حضرت عبدالبها در لزوم سلب انقسام از خدا چنین می فرماید "آن حقیقت ربانیه تقسیم قبول ننماید زیرا تقسیم و تعدد از خصائص خلق است که ممکن الوجود است نه از عوارض طارئه بر واجب الوجود"(مفاوضات ص 86)
اندکی توجه معلوم می دارد که صفاتی که به خدا نسبت می دهیم و او را به مناسبت این صفات به اسمائی می نامیم همگی به یک معنی است و آن معنی ایسنت که او را صفاتی نیست.یا به تعبیر دیگر صفات او عین ذات اوست اگر جز این گفته شود به اصطلاح حکما که در آثار حضرت عبدالبها تایید شده است تعدد قدما لازم می آید . یعنی ناچار همه صفاتی را که جز ذات خدا پنداشته و به او منسوب داشته ایم مانند ذات خدا قدیم بانگاریم و به همین سبب گرفتار شرک شویم. بر طبق تبیین حضرت عبدالبها "اسما و صفات ذات الهیه عین ذات است و ذات منزه از ادراک و اگر عین ذات نبود تعدد قدما لازم آید و ما به الامتیاز بین ذات و صفات نیز متحقق و قدیم لازم آید . لهذا تسلسل قدما نا متناهی گردد و این واضح البطلان است"
پس برای حفظ توحید باید قائل به وحدت صفات خدا باشیم و صفات او را عین ذات بگیریم. و این بدان معنی خواهد بود که هر چیزی را که غیر ذات خدا باشد از او سلب کنیم.حتی اگر صفات ثبوتیه نیز برای خدا مذکور داریم به معنی سلب صفاتی از ذات او باشد. و این همان صفاتی است که در خلق خدا می بینیم و آنها را دلیل بر نقص عالم خلق نسبت به عالم حق می شماریم. مثلا اگر خدای را دانا یا توانا بنامیم بدین معنی باشد که از ذات او باید صفاتی مانند ناتوانی و نادانی را سلب کرد. نه اینکه دانائی و توانایی را به معنی ایجابی مانند اموری که میتوان به خود گرفت در خود داشت به وی منسوب ساخت و از این راه یگانگی را از او دور گردانید.
"لم یزل از صفات خلق غنی بوده و خواهد بود"(هفت وادی)
خدا به ادراک در نمی آید
از دیده ها پنهانست، خرد را به وی راهی نیست ، اورا چنانکه خود اوست نمی توان شناخت ، یادی از او به دل نمیتوان راه داد ، نامی از او به زبان آورد ، پس اگر اولیای او مارا به دیدار او وعده داده اند یا به تدبر در او فراخوانده اند یا شناختن او را اساس ایمان شمرده اند یا ذکر اورا آرام دل و جان نا میده اند و نام اورا ورد زبان ساخته اند باید دید این سخنان را به چه معنی اورده و از تاکید درباره آنها چه قصدی داشته اند.
شرح این مطلب به جای خود خواهد آمد آنچه باید گفت همین است که نه تنها عامه مردم بلکه خواص اولیای حق از معرفت او قاصرند و هر چه در این راه بی پایان بیشتر گام بر میدارند بر حیرت می افزایند. از این رو معرفت حق را برتر از قدرت خلق می بینند و بر کسانی که خود را به شناخت خدا توانا می بینند طعنه می زنند و همین ادعا را دلیل بر ناتوانی و بی مایگی آنان میگیرند و یا لااقل از جسارتشان به تعجب در می آیند و چون عرفان او را میسر نشمارند ذکر و وصف او را نیز روا نمی دارند. در ادراک فرو می مانند و ثنای او را ترک ثنا می خوانند.
جمله ادراکات بر خرهای لنگ ... حق سوار باد پران چون خدنگ
خودثنا گفتن ز من ترک ثناست ... کان دلیل هستی و هستی خطاست
در آثار قلم اعلی در این باره تاکیدی بسزا رفته است تا آنجا که اگر بگوییم هیچ کتابی یا سوره ای یا لوحی خالی از ذکر این معنی یا بعضی از لوازم و نتایج آن نیست نباید حمل بر اغراق شود. جمال ابهی نه تنها خود با تقریر این معنی و اصرار درباره آن بر لوح و قلم منت گذاشته ،بلکه از آثار گذشتگان نیز بارها در تایید این حقیقت شاهد آورده و صدق این قول را بر طبق آرا و عقاید سایر ملل و نحل و اقوام و ادیان اثبات فرموده است ، چنانکه نقل روایاتی از قبیل در این آیات مبارکه قلیل نیست : " لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار و هو اللطیف الخبیر" "و لا یحیطون بشی من علمه" "یحذرکم الله نفس" " ما عرفناک حق معرفتک " " السبیل و مسدود و الطلب مردود"
اما آیاتی از آثار قلم اعلی که در آنها به تصریح یا به تلویح خدا را لا یدرک و لا یعرف و لا یذکر و لا یوصف نامیده اند به حدی است که استشهاد به جمله آنها میسر نیست و ناگزیر در اینجا به ذکر چند نمونه اکتفا می شود تا معلوم گردد آنچه گفته شده مطابق آثار مبارکه و مستفاد از آیات الهیه است.
"متعالی است از وصف هر واصفی و ادراک هر مدرکی لم یزل در ذات خود غیب بوده و هست و لایزال به کینونت خود مستور از ابصار و انظار خواهد بود. لا تدرکه الابصار و هو یدرالابصار و هو اللطیف الخبیر"(ایقان ص 73)
"فسبحان الله من ان یعرف بعرفان احد او ان یرجع الیه امثال نفس" (لوح سلطان) خدا بزرگتر از آن است که به عرفان احدی شناخته شود یا امثالی که کسی می آورد به سوی او باز گردد.
"حمد موجودات به او نرسد و شکر ممکنات به ساحت اقدسش راه نیابد بیچون به چند و چون معروف نگردد عرفان از وصفش عاجز و اهل دانش و بینش به تقصیر معترف..."