همه چیز دیده بودیم ؛ الا پیشنماز بهایی!
3/12/1386
تورج امینی
در شماره هفدهم فصلنامه مطالعات تاریخی که ویژه نامه ای علیه آیین بهایی است ، آقای علی اکبر علیمردانی ، زحمت کشیده و مقاله ای تحت عنوان "بهاییت و اوقاف" نوشته اند. آقای علیمردانی در مقدمه این مقاله ، پس از این که بر اساس اسناد ساواک شیراز! ( که در دو نوشتار دیگر وصفش را کرده ام ) تسلط بهاییان بر امور اقتصادی و سیاسی دوره پهلوی را به خواننده القا کرده ، به سراغ یکی از شخصیت های نه چندان مهم حکومت پهلوی به نام محمد حسین احمدی رفته و او را چنین معرفی نموده است:
" محمد حسین احمدی ، فرزند علی ، به سال 1298ش. در بشرویه طبس ، از توابع استان خراسان به دنیا آمد. در اسناد ساواک پدرش از مبلغین فرقه بهاییت در بشرویه معرفی شده است ".(ص 258)
مؤلف مزبور پس از این که 22 شغل مختلف آن مرحوم را ردیف نموده و پشت سر هم آورده ، قبل از این که به زندگی شخصی آقای احمدی بپردازد ، ادامه داده:
" تمام مشاغل فوق جنبه فرهنگی داشته و عمده ارتباط وی با جوانان و نوجوانان مملکت بود. او نیز این محل ها را بهترین جا برای اشاعه مقاصد فرقه ای خود می دانست ".(ص 259)
سپس آقای علیمردانی به بیان زندگی شخصی آقای احمدی پرداخته و روابط نامشروع همسرش را با برخی از رجال پهلوی ( باز بر اساس اسناد ساواک ) گوشزد خواننده نموده و بعد از آن به سراغ زد و بندهای مالی ، عضویت فراماسونری و بالاخره موضوع اصلی مقاله که اداره اوقاف است ، آمده و مهم ترین مطلبی که توانسته از دل چندین مطلب نامربوط به هم ببافد ، چاپ کردن قرآن های مسأله دار توسط اداره اوقاف حکومت پهلوی است و البته بر خواننده این نوشتار معلوم است که ایشان از سر هم کردن چندین موضوع بیربط ، هدفش این بوده است که بگوید بهاییان اگر دستشان می رسیده ، قرآن های تحریف شده چاپ می کرده اند!
با مقاله آقای علیمردانی ، چندین نوع مختلف می توان برخورد کرد. یکی این که بیاییم و ببینیم داستان ناموزونی که ایشان راجع به انتشار کتاب قرآن آن هم در مملکت شیعه ، آن هم توسط اداره اوقاف شاهنشاهی ، آن هم توسط یک بهایی ، درست کرده ، چقدر با عقل بشر جور درمی آید و یا چقدر می تواند کودکانه باشد؟ من از تحلیل این داستان می گذرم ، زیرا گمان می کنم خواننده مطالب تاریخی خود به خوبی درمی یابد که ساختن چنین داستانی از ذهنی بر می آید که خودش سندساز است و فکر می کند که همه مثل خودش کارهای نابخردانه انجام می دهند.
اما به نظر می رسد که ساده ترین روش برخورد با این موضوع این باشد که ببینیم اصلا آقای محمد حسین احمدی بهایی بوده است یا این که آقای علیمردانی در این زمینه توهم ورزیده است. اگر من بتوانم نشان بدهم که آقای احمدی مسلمان بوده ، آن وقت خواننده این نوشتار می تواند برود مقاله آقای علیمردانی را بخواند و از ته دل بخندد ، هم بر روزهایی که ایشان بر سر نوشتن این مقاله به هدر داده ، هم بر کاغذی که حرام کرده و هم بر ذهنی که آن را فرسوده است. عجب آن که آقای علیمردانی خودش از اسناد ساواک یک گزارشی را گراور نموده که در آن علاوه بر مطالب متنوعه معقول و منقول ، نوشته شده آقای احمدی متدین به دیانت اسلام است!:
" اطلاعاتی در باره محمد حسین احمدی ، معاون وزیر و مشاور و سرپرست نظارت و همکاری های اجتماعی
1) مشخصات: محمد حسین احمدی ، فرزند علی ، متولد 1298 بشرویه خراسان ، شناسنامه شماره بشرویه[کذا فی الاصل] ، مذهب: اسلام ، متأهل.
2) تحصیلات: لیسانسیه حقوق ( رشته قضایی و سیاسی ) از دانشگاه تهران
3) سوابق خدمتی و مشاغل قبلی: مدیر کل اطلاعات و ممیزی انحصار کل دخانیات ، مدیر کل اداره قند و شکر ، مدیر کل اداره وصول تهران ، مدیر کل اداره حقوقی ، مشاور نخست وزیر و سرپرست رسیدگی به شکایات.
4) سوابق سیاسی: نامبرده فاقد سابقه مضره سیاسی می باشد ، لکن همسر وی به نام صدیقه شریفه خراسانی ، دختر شریف العلما ، معاون دکتر امینی نخست وزیر اسبق و دختر خاله همسر دوم بختیار می باشد.
5) اطلاعات متفرقه: وضع مالی ــ خوب.
وضع خانوادگی ــ پدر محمد حسین احمدی متهم به بهاییگری و شایع بوده که همسرش (صدیقه شریفی ) چندان پای بند عفت نبوده و با عبدالحسین بهنیا ، تیمور بختیار ، جهانشاه صمصام روابطی داشته و اغلب نیز ترقی احمدی را در گذشته ، مرهون این وابستگی می دانسته اند. خصائل و خصوصیات اخلاقی: مؤدب و متین لکن محتاط و بی حال و پر حرف معرفی شده است ".( ص 267 )
یعنی آقای علیمردانی ، برای این که جامعه بهایی را خراب بکند ، می آید و یک فرد مسلمان را که در اسناد ساواک ظاهرا چهره خوشی ندارد ، انتخاب می کند و او را می چسباند به بهاییان و می گوید: هر چه بادا باد. چون هیچ مستمسکی وجود ندارد که آقای احمدی به بهاییان بچسبد ( خصوصا که آقای علیمردانی می خواهد در باره همسر آقای احمدی مطالب غیر اخلاقی بنگارد ، فراماسونر بودن او را توی چشم خواننده اش بکوبد ، اختلاس های او را برملا کند و از همه مهم تر به قرآن چاپ کردنش بپردازد ) فلذا ایشان دوباره به دزد و دروغ های ساواک التجا برده و نسبتی را که یک آدم بیکار در ساواک راجع به بهایی بودن پدر آقای احمدی به خورد مقامات بالاتر داده ، دستمایه ساخت و پرداخت مقاله بیمایه ای می کند که قبلا قصد نوشتنش را نموده است.
حالا باید یک خرده به تحلیل مسائل تاریخی بپردازم و به روش خودم در حواشی این موضوع ، مطالبی بنگارم تا ببینیم که از این قصه جن و پری که آقای علیمردانی سروده ، چه برداشت هایی می توان به دست آورد و یا چه آش شله قلمکاری می توان درست نمود:
اولا: آقای محمد حسین احمدی یک برادری داشت به نام ناصر قدس ( معروف به ناصرالاسلام ) که در بشرویه پیشنماز بود! در تابستان سال 1323 در فردوس ، طبس ، گناباد ، دوغ آباد ( که بهاییان نام فروغ بر آن نهاده اند ) و بشرویه که از محال خراسان اند ، علیه بهاییان سر و صدایی به پا شد که منجر به سوزاندن و تخریب منازل ، باغات ؛ ضرب و جرح مردان ، زنان و کودکان بهایی و همچنین دربدری و آوارگی خانواده های بسیاری در این مناطق گشت که از جمله در بشرویه وقایع اسف انگیزی رخ داد که پس از این شرح مختصری از آن را ذکر خواهم کرد. بر اساس گزارشی که محفل ملی بهاییان ایران نوشته است ، یکی از سردسته های مخالفان بهاییان در بشرویه ، همین جناب آقای ناصرالاسلام بوده که برادر آقای محمد حسین احمدی تشریف داشته است. از آن جا که بنا به استدلال آقای علیمردانی ، چون در اسناد ساواک آمده که پدر احمدی که پدر ناصرالاسلام هم باشد ، بهایی بوده ، پس ناصرالاسلام که پیشنماز بوده و بهایی ستیزی می کرده هم بهایی بوده! جلّ الخالق.
ثانیا: آقای محمد حسین احمدی برادر دیگری داشت که در فرهنگ و ادب ایران زمین نام درخشانی از خود به جا گذاشت و دیروز و امروز ، اهل ادب و فرهنگ او را از مفاخر ایران معاصر می دانستند و می دانند و او کسی نیست جز آقای "بدیع الزمان فروزانفر". بله ، شرح مثنوی شریف ، اثر نادرالنظیر آقای بدیع الزمان فروزانفر است که بر تارک ادبیات ایران می درخشد. از آن جایی که این مجموعه در اثر فوت آقای فروزانفر به سرانجام نرسید ، مرحوم آقای سید جعفر شهیدی سعی کرد مجلدات ناتمام آن را به اتمام برساند. بر اساس نحوه استدلال آقای علیمردانی ، بدیع الزمان فروزانفر که پدرش در اسناد ساواک به عنوان بهایی معرفی گردیده نیز باید بهایی بوده باشد! همچنین می توانیم نتیجه بگیریم که آقای سید جعفر شهیدی که در ظاهر اسلام شناس بزرگی بود ، به خاطر این که در پی اتمام شرح مثنوی مولانا برآمد ( تا کار آقای فروزانفر نصفه کاره روی زمین نماند ) ، نیز بهایی بوده است و گر نه چه معنی دارد که یک مسلمان بخواهد کار یک بهایی را تمام کند؟!
ثالثا: بیاییم سراغ شخص اول این پرونده ، یعنی پدر آقای احمدی. اسم کامل پدر آقای محمد حسین احمدی ، "آقا شیخ علی احمدی" است که حتی از ظاهر این اسم هم می توان دریافت که مشارالیه بهایی نبوده است و باز می توان فهمید که گزارشگران ساواک بنا به بازی های سیاسی خودشان این نسبت را به او داده اند. اما هنر تحقیق بنده به همین جا ختم نشد و مرا واداشت تا آن قدر بگردم تا دو بهایی معمّر بشرویه ای پیدا کنم و در باره این آقا شیخ علی بپرسم و نسبت او را با بهاییان دریابم. هر دو نفر گفتند که بشرویه ، در دهه های 10 و 20 ، دو آخوند مهم داشت ، یکی آقای نجفی و یکی هم آقا شیخ علی احمدی که این دو نفر پیشنمازهای دو مسجد بشرویه بودند. آقا شیخ علی و آقای نجفی با بهاییان رابطه بدی نداشتند و اهل ضوضا درست کردن نبودند ، منتها وقتی بقیه سر و صدا راه می انداختند ، طبیعتا آنها طرف مسلمانان را می گرفتند. همچنین یکی از این دو بهایی گفت که در زمان رضا شاه که عمامه گذاشتن را ممنوع کردند و دهقانان بشرویه از ترس ژاندارمری حتی جرأت نمی کردند به خاطر سرما ، شال دور سرشان بپیچند! ، آقا شیخ علی احمدی بنا به مقام آخوندی اش ، اجازه داشت که در کوچه و خیابان با عبا و عمامه ظاهر شود. با وجود این ، رؤسای انتظامات محل ، عبا و عمامه پسر شیخ ( یعنی ناصرالاسلام ) را به کت و شلوار و کلاه شاپو تبدیل نمودند.
اما هر دوی این بهاییان که حدود 80 سال از عمرشان می گذشت و وقایع دوران جوانی شان را به خوبی به یاد می آوردند ، داستان غم انگیز و عبرت انگیزی تعریف نمودند که بیان آن بیربط به قضایای بشرویه و همچنین آقا شیخ علی احمدی نیست. ایشان تعریف نمودند که در بشرویه یک بهایی تاجر زندگی می کرد به نام سید عبدالرسول هوشنگی و منزل آقای هوشنگی در کنار منزل همین آقا شیخ علی احمدی بود و یکی از اقوام آقای هوشنگی عروس شیخ بود و در منزل آقا شیخ علی زندگی می کرد.
در سال 1323 که مردمان بشرویه شلوغ نمودند و بر سر بهاییان ریختند ، ضمن سوزاندن درب منازل و مغازه های بهاییان و همچنین کتک زدن آنان در معابر ، رییس پاسگاه ژاندارمری بشرویه به نام جمشیدی ( که باید حافظ و حارس جان ، مال و ناموس مردم می بود ) با عده ای از اراذل و اوباش به خانه هوشنگی ریختند و ضمن غارت اموالش ، به ضرب و جرح اهل خانه پرداختند و سپس سوختنی ها را سوختند. دست و پای آقای هوشنگی را با طناب بستند و علی اکبر منگال نام بر سینه او نشست و گفت: می خواهم گوش تو را ببرّم و آقای هوشنگی به آن ظالم وحشی صفت جواب داد: اگر از روی جدّم خجالت نمی کشی ، هر کاری که دستت می رسد ، بکن. آن ظالم را رگ غیرت بجنبید و از عمل خود صرف نظر نمود و به سراغ غارت کردن منزل رفت. اما موضوع به این جا ختم نشد. در بشرویه و در زیر گوش آقای شیخ علی احمدی اتفاقی افتاد که در تاریخ معاصر ایران نمونه و مثال دیگر ندارد. جمشیدی ملعون کثیف ( رییس پاسگاه ژاندارمری بشرویه ) در آن هیاهو و بلوا ، همسر آقای هوشنگی را مورد تجاوز قرار داد و لکه ننگی در کارنامه بهایی ستیزان وارد کرد که با هیچ وسیله ای پاک نمی شود.
خواننده این نوشتار گمان نبرد که دست بهاییان برای پیگیری چنین ماجرایی به جایی بند بود. جمشیدی ملعون و امثال او به خوبی می دانستند که بهاییان در نظام اداری و قضایی حکومت پهلوی راهی به جایی ندارند و کاری نخواهند توانست بکنند ، و گرنه کدام انسان حاضر است چنین شأن خود را تا درجه اضل انعام فروکشد؟ او مطمئن بود که مورد مؤاخذه واقع نخواهد شد کما این که تنها اتفاقی که برای دادخواهی های متوالی بهاییان بشرویه افتاد این بود که جمشیدی ملعون را از بشرویه دور کردند! یا حسرة علی القوم الظالمین.
حالا ببینیم ارتباط آقا شیخ علی احمدی با این ماجرا چیست؟ در زمانی که لجّاره به منزل آقای هوشنگی ریخته بودند ، عروس شیخ که از اقوام نزدیک آقای هوشنگی بود و نمی دانست که در خانه مزبور چه اتفاقات ناگواری در حال وقوع است ، اما می دید که مردم از بالای پشت بام سنگ و آجر به داخل خانه پرت می کنند ، فریاد می کشید و گریه می کرد و از آقا شیخ علی درخواست می نمود که به داد آقای هوشنگی برسد یا اجازه بدهد که او خودش برای کمک برود ؛ اما شیخ در جوابش می گفت: می خواهی بروی چه کار کنی؟ من هم نمی توانم کاری انجام بدهم ، تو می خواهی بروی چه کنی؟
بله ، ما همه چیزی در تاریخ معاصر ایران دیده بودیم ، الا پیشنماز بهایی که الحمدلله آقای علیمردانی ، ما را از این ندیده محروم نکردند. چنان که قبلا هم نوشته ام ، تاریخ ایران تاریخ اسف انگیزی است و اسف انگیزتر از آن ، تاریخ نویسی ایرانیان است و برای این که خواننده این نوشتار بداند ، در فرهنگ گروهی از مردمان ایران زمین ، بهایی ستیزی به هر قیمتی باید انجام شود ، بنا به ارتباط موضوع ، سندی از اسناد ساواک را در این جا می آورم تا به آقای علیمردانی و امثال او نشانم بدهم که تکیه بر اسناد ساواک ، هیچ مبنای علمی و منطقی ندارد. اسناد ، کاغذهایی هستند که راه تحقیق را باز می کنند و نمی توان آن ورق پاره ها را نشانه و حجت چیزی دانست. کسی که به خاطر دروغ های مندرج در اسناد ساواک به جان بهاییان افتاده است ، خود را در باتلاقی فرو برده که راه بازگشتی برای خود نمی گذارد. وقتی کسی پا را بر یک دروغ گذاشت ، نه تنها بالا نمی رود ، که خود را تا انتها فرو می برد.
همه می دانند که انجمن حجتیه از لحاظ ساختار فکری در تضاد تام با حکومت جمهوری اسلامی قرار داشته و دارد. اما امروزه کسانی هستند که در تفکرات حجتیه ای تاریخ می نویسند ، اما از سرمایه جمهوری اسلامی برای انتشار تفکرات خود استفاده می نمایند! یعنی از یک جهت در قالب های مذهبی و با فحش دادن به بهاییان و از جهت دیگر با خیانت به ولی نعمتان خود ، پیش می روند. این گزارشی است که انجمن حجتیه در تاریخ تیرماه 1354 به ساواک ارائه کرده و مبنای نوشتن چند مقاله بی معنی شده است. بخوانیم و درس عبرت بگیریم و در ضمن حدس بزنیم که گزارش های ساواک شیراز را چه گروهی درست می کرده اند:
" [...] بعد از آزمون ، ریاست اوقاف به محمد حسین احمدی واگذار شده است و برادر بدیع الزمان فروزانفر که طرفدار پا برجای مصدق بود و برای مصدق شعر درست می کرد و برادر دیگر احمدی با نام خانوادگی نویم در اثر دزدی در وزارت معارف قدیم ، سال ها به زندان افتاد.
این سه برادر ، بدیع الزمان ، نام خانواده اش فروزانفر و برادر دیگر ، احمد نام ، نام خانواده اش نویم و برادر سومش محمد حسین ، اسم خانواده اش احمدی ، سه برادر با سه نام خانوادگی ، فرزندان شیخ بهایی بشرویه هستند و آقای هویدا به اعتبار بهایی بودن محمد حسین احمدی ، اوقاف اسلامی را به یکی از اهباب[کذا فی الاصل!] محول کرده است و ما کار نداریم به این که زن احمدی همیشه دلال محبت و دلال معاملات بوده است و سوابق دزدی و پااندازی احمدی و زنش در اصفهان و کرمان و اداره مالیات بر درآمد تهران معروف است.
این جا فقط به اطلاع و استحضار می رساند که جامعه روحانیت که ضد خمینی و روحانی نماهای مزدور است ، از انتخاب پسر شیخ بهایی معروف و هم مسلک هویدا به ریاست اوقاف ، خاصتا بعد از تصدی عصّار و آزمون که این بیت المال را چپاول کرده اند ، مایه دلتنگی و تأسف عمیق جامعه روحانیت است [...] ".( عبدالله شهبازی ، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی ، چاپ پنجم ، 1371 ، جلد دوم ، ص 391 )