احیاء پروندهای کهن!
مقدّمه
اخیراً یکی از نفوسی که از محتوای کلامش پیدا است از مریدان جناب میسن ریمی است، پروندهء کهن استمرار سلسله ولایت را از زیر خاک خارج کرده و احیاء فرموده و مطالبی را که بارها و بارها بدان جواب گفته شده مطرح فرموده است. مشروعیت بیتالعدل اعظم را زیر سؤال برده و حارسان مدنیت جهانی جنین حضرت بهاءالله را متّهم به خیانت کرده و به بانوی اهل بهاء، روحیه خانم باوفا، برچسبها زده، و متجاوز از پنج میلیون بهائی در جهان را گمراه خوانده و معدود پیروان راه میسن ریمی را مهتدی به نور هدایت الهی دانسته است. اگرچه در شأن اهل بهاء نیست که به احدی اهانتی روا دارند و سخنی گویند که سبب اندوه قلبی شود و یا نفسی محزون گردد، امّا نویسندهء مقاله به دست خویشتن باب اینگونه مطالب را گشوده و طریق تهمت و تقلید و نامشروعیت و غیره را پیموده و استنباطهای خود را به رخ کشیده و آنها را اساس محکم متین قویم دانسته و بر پایهء آن استدلالهای خود را بنا کرده است. اگرچه میلی به جواب گفتن به اینگونه مطالب در این عبد ابداً وجود ندارد، امّا چون یکی از دوستان خواست که نظر خود را در این باب مرقوم دارم، به اختصار مطالبی چند مینویسم.
دو نوع استدلال
در امر بهائی مرسوم چنان که دو نوع استدلال میشود: یکی در نهایت ایجاز که به اعتقادات طرف مقابل بستگی دارد که بپذیرد یا نپذیرد. و دیگری طریق اطناب که باید توسّل به مطالب مختلف نمود تا به نتیجهء همان استدلال اوّل واصل شد. مثالی میزنم. از حضرت بهاءالله دربارهء بقای روح سؤال میشود. در نهایت ایجاز میفرمایند، "این مظلوم شهادت میدهد بر بقای آن." این جواب برای شنوندهء مؤمن موقن کافی است و نیازی به چیدن صغری و کبری ندارد.
حال، به اینگونه استدلال متوسّل میشویم و سپس به نوع دوم میپردازیم. حضرت بهاءالله در این دور مبارک شیوهء شناخت حق و حقیقت را که تحت صیانت نفس مبارک ایشان است مشخّص فرمودهاند و ابداً اجازه نمیدهند کسی از این طریق انحراف جوید. میفرمایند در این ظهور مبارک اگر کسی از صراط مستقیم ایشان ادنی انحرافی جوید محو و معدوم گردد و اگر جمیع قوای عالم هم او را امداد نمایند در مقابل حقّ مطلق دوام نخواهد آورد. این مهمّ در طول تاریخ این امر مبارک مشاهده شده و به کرّات به ثبوت رسیده است. امثال یحیی ازل، ناقض اکبر، مخالفین الواح وصایا در اطراف و اکناف عالم، مخالفین حضرات ایادی امرالله، مخالفین بیتالعدل اعظم ره به جایی نبردهاند و در بوتهء فراموشی افتادهاند. نفس انقیاد پنج میلیون بهائی در سراسر عالم به بیتالعدل اعظم، با توجّه به بیان حضرت بهاءالله، دلیلی است کافی بر حقّانیت بیتالعدل و بطلان مخالفین آن:
این ایّام [دور اسلام] مظهر کلمهء محکمهء ثابتهء لا اله الاّ هو است. چه که حرف نفی به اسم اثبات بر جوهر اثبات و مظهر آن مقدّم شده و سبقت گرفته و احدی از اهل ابداع تا حال به این لطیفهء ربّانیه ملتفت نشده و آنچه مشاهده نمودهای که لمیزل حروفات علی الظّاهر بر احرف اثبات غلبه نمودهاند، از تأثیر این کلمه بود که مُنزِل آن نظر به حکمتهای مستوره در این کلمه جامعه نفی را مقدّم داشته ... قلم رحمن میفرماید در این ظهور حرف نفی را از اوّل اثبات برداشتم. (مجموعه الواح مبارکه، طبع مصر، صص130-128)
حال اگر جامعهء منقاد و مطیع بیتالعدل اعظم، از نظر شما ره به خطا رفته و باطل را برگزیده، باید نزد جمال مبارک بروید و گلایه کنید که، "ای جمال مبارک تو که فرمودی حرف نفی را از اوّل اثبات برداشتی، پس چرا دیگربار احرف نفی بر اثبات پیشی گرفتند؟" یا این که بپذیرید طبق بیان فوق، حروف نفی را هیچ قدرتی نیست و حروف اثبات در این ظهور همیشه مقدّم خواهند بود.
استدلال از نوع دوم
در ابتدای کلام دربارهء ارزش و اهمّیت الواح مبارکهء وصایا داد سخن دادهاید و این که مکمّل کتاب اقدس است و غیره. البتّه باید به این کلام حضرت ولی امرالله نیز استناد میفرمودید که ما از نظر زمانی آنقدر به این سند مهم نزدیک هستیم که درست پی به مفاهیم آن نمیبریم و لذا برداشتها و استنباطهای ما از آن ممکن است خطا باشد. لذا باید از استنباط چشم پوشید و به آثار مبارکه روی آورد و در طریق استدلال از آنها مدد جُست. حضرت ولی امرالله میفرمایند، "ما هنوز از لحاظ زمانی به این سند عظیم، یعنی الواح وصایا، بسیار نزدیکیم و از ادراک کامل مضامینش و از اطّلاع بر اسرار مکنونهاش عاجز و ناتوان. فقط نسلهای آینده میتوانند بر قدر و منزلت این شاهکار الهی که دست قدرت مهندس اعظم عالم برای وحدت و نصرت امر جهانگیرش آفریده است، فیالجمله وقوف یابند. فقط آیندگانند که قادرند ارزش تأکیدات شگفتانگیزی را که در این سند عظیم بر دو مؤسّسهء بیتالعدل اعظم و موسّسهء ولایت امرالله نهاده شده دریابند" (توقیع 27 فوریه 1929).
از آن گذشته، مکمّل کتاب اقدس بودن به این معنی نیست که آثار حضرت بهاءالله، العیاذ بالله ناقص است. زیرا حضرت بهاءالله صریحاً میفرمایند، "الواح مُنزَله از سماء مشیت الهیّه در هر شأنی نازل. ذکری باقی نمانده مگر آن که از قلم اعلی جاری شده و سؤالی مشاهده نمیشود مگر آن که جواب آن از افق سماء معانی مُشرق و لائح گشته ... همّت نما تا به یقین کامل شهادت دهی که جمیع ما ذُکِرَ و ما یُذْکَرُ از قلم قِدَم جاری گشته" (آثار قلم اعلی، ج5، ص45). بنابراین، اگر قصد شما بر این است که با توسّل به الواح وصایا، بیانات جمال مبارک را مورد تردید قرار دهید، از ابتدا ره به خطا خواهید رفت. زیرا مقام تبیین و ولایت به ارادهء جمال مبارک خلق شده است. اگر به این کلام تفوّه نمیفرمود، مقام مبیّن و ولیّ ابداً وجود نمیداشت. حضرت بهاءالله این نکتهء مهمّ را در ارتباط با حضرت رسول اکرم و حضرات ائمّهء اطهار تصریحاً بیان فرمودهاند، "خاتم انبیاء روح ماسِویه فداه در مقام خود شبه و مثل و شریک نداشته؛ اولیاء صلواتالله علیهم به کلمهء او خلق شدهاند. ایشان بعد از او اعلم و افضلِ عباد بودهاند و در منتهی رتبهء عبودیّت قائم ... اگر حضرت خاتم به کلمهء ولایت نطق نمیفرمود ولایت خلق نمیشد" (مجموعه اشراقات، ص75-74). به این گونه نفوس نسبت شرک داده شده است: "از برای سیّد بطحاء روح ماسواه فداه هر نفسی شریک و یا شبیه قرار دهد، او از نور توحید حقیقی محروم. ائمّه صلواتالله علیهم به کلمهء او خلق شدهاند و از بحر فضل و کَرَمش قبل از خلق قسمت و نصیب برداشتند" (امر و خلق، ج2، ص335).
بنابراین، استنباط از الواح وصایا و استناد به آن اگر با آثار جمال مبارک منافات و مغایرت داشته باشد، باید پذیرفت که استنباط ما اشتباه است. بنابراین، بیانی را که از صفحه 10 نظم جهانی بهائی نقل کردهاید، در صورتی که بخواهید در استناد به الواح وصایا بیانی را خلاف بیانات حضرت بهاءالله مستند قرار دهید، علیه خود شما وارد عمل خواهد شد.
مطلب دوم که مطرح کردهاید که آنچه از قلم اعلی و کلک میثاق نازل و صادر شده حتمیالوقوع است، هیچ شکّی در آن نیست؛ همانطور که حضرت عبدالبهاء بارها فرمودهاند که ناقضین در کسوت میثاق در صدد سست کردن ایمان احبّاء بر خواهند آمد. یکی از آن موارد این است: "یاران را بیدار کن که امتحانی عنقریب به میان آید. شاید نفوسی به ظاهر ثابت و باطن مذبذب به آن صفحات رَوَد تا یاران را در میثاق الهی سست کند" (مکاتیب عبدالبهاء، ج3، ص233).
و امّا شرایطی که حضرت عبدالبهاء برای تعیین ولیّ امر ثانی تعیین فرمودهاند، از نظر شما غیرممکن نیست. ابتدا باید به فرق غیرممکن و وجود نداشتن توجّه داشته باشید. حضرت عبدالبهاء در این خصوص توضیح فرمودهاند: "فرق است میان شیئ مستحیل و شیء غیرمرئی" (مفاوضات، ص67). ما نیز نمیگوییم شرایطی که حضرت عبدالبهاء برای ولیّ امر ثانی تعیین فرمودند، غیرممکن است؛ میگوییم کسی واجد این شرایط وجود نداشت و لذا حضرت شوقی افندی کسی را تعیین نفرمودند. اگر مدّعی باشید که حائز آن شرایط لااقل یک نفر در روی زمین بوده، لابدّ بر این است که از حضرت ولی امرالله بهتر میفهمید و بیشتر با جمیع نفوسی که میبایستی با شرایط مزبور مقارنت داشته باشند آشنایی دارید. حضرت ولی امرالله تا بدان حدّ که اختیارات واگذار شده به ایشان از سوی حضرت عبدالبهاء اجازه میداده میتوانستند کسی را به ولایت امر منصوب فرمایند. این محدودیت در خصوص خود حضرت عبدالبهاء، و حتّی حضرت بهاءالله، وجود داشته است. حضرت عبدالبهاء خطاب به خواهرشان و نفسی دیگر که در حضور بوده دربارهء مقام آیندهءولایت امر که حضرت شوقی افندی به آن منصوب خواهند شد، میفرمایند، "میدانی که چرا خداوند مقدّر فرموده است که او بدین مقام و منصب شدید وصایت من منصوب گردد؟ ... حضرت بهاءالله من ناچیز را به جانشینی خود انتخاب فرمود نه برای این که من وَلَد ارشد بودم؛ بلکه جمال قدم از همان سالیان اوّلیه وجودم در هستی من کشف فرمودند که آیت الهی بر جبین من منقوش است و کمی قبل از صعود مرا متذکّر داشته امر فرمودند که بدون ملاحظهء ارشدیّت و حقّالدّمّ بایستی در بین ابناء حتّی احفاد خود بنگرم و کسی را که خداوند مقدّر فرموده به وصایت انتخاب کنم. پسران من همه در طفولیت به جهان بالا شتافتند و در بین نوادههای من فقط این طفلک شوقی افندی است که در اعماق چشمانش این سرّ الهی ملحوظ میگردد" (گوهر یکتا، ص19).
بنابراین تعیین جانشین و وصیّ امری نیست که به سهولت صورت گیرد و اگر معیارهای تعیین شده در نفسی نبود، بتوان کسی را که در حدّی پایینتر است برگزید. لهذا، با توجّه به این که حضرت عبدالبهاء بنفسه میفرمایند که عالم بالغیب هستند، "همچه گمان منما که چیزی مستور و مجهول است و امری غیرمعلوم. مکتوب ممهور سادهء ننگاشته و در آن نقطهای نگذاشته از طهران ارسال شد و آنچه منویّ ضمیر کاتب و نامق بود و مطلبِ راقم، جواب مرقوم گردید" (مکاتیب عبدالبهاء، ج6، ص177)، تعیین شرایط در الواح وصایا بدین معنی است که چون شخص واجد شرایط وجود نخواهد داشت، حضرت شوقی افندی احدی را به وصایت منصوب نخواهند فرمود و لذا سلسله ولایت منقطع خواهد گردید.
انقطاع سلسلهء ولایت منطبق است با بیان حضرت بهاءالله در کتاب مستطاب اقدس؛ اگرچه نویسندهء محترم سعی کرده است با فرق قائل شدن بین حقوقالله و اوقاف، نظر را از بیان مزبور دور نماید، امّا، توجّه به آن در این مقام ضروری است. در این بیان حضرت بهاءالله صریحاً بین دوران قیادت اغصان و تشکیل بیتالعدل اعظم فاصلهای را پیشبینی میفرمایند و حتّی تعیین میفرمایند که چه کسانی قائدین اهل بهاء خواهند بود: "قد رجعت الأوقاف المختصّة للخیرات الی الله مظهر الآیات لیس لأحدٍ أن یتصرّف فیها الاّ بعد اذن مطلع الوحی و مِن بعده یرجع الحکم الی الأغصان و مِن بعدهِم الی بیتالعدل اِن تحقّق امره فی البلاد لیصرفوها فی البقاع المرتفعة فی هذا الأمر و فیما امروا به مِن لدن مقتدرٍ قدیر. والاّ تُرجع الی اهل البهاء الّذین لایتکلّمون الاّ بعد اذنه و لایحکمون الاّ بما حکم الله فی هذا اللّوح اولئک اولیآء النّصر بین السّموات و الأرضین..." (بند42).
در این بیان مبارک به وضوح بین سلسله اغصان و تشکیل بیتالعدل فاصله ایجاد شده و لهذا عضویت و ریاست ولیّ امر بر بیتالعدل خود به خود منتفی است و باید به دنبال دلیلی گشت که چرا حضرت عبدالبهاء آن را در الواح وصایا ذکر فرمودهاند. بعداً به این موضوع خواهیم رسید. امّا در اینجا باید به کسانی که بین آخرین غصن و بیتالعدل اعظم زمام امور جامعه را در دست خواهند گرفت بپردازیم و ببینیم اینها چه کسانی هستند و چه وظایفی به عهده دارند. صاحب امر، جمال قدم، جلّ جلاله، دقیقاً مشخّص فرمودهاند. دقّت فرمایید که در بیان فوق آن گروه از اهل بهاء که دارای دو صفت باشند که صریحاً ذکر شده میتوانند زمام امور را در دست داشته باشند: 1) "الّذین لایتکلّمون الاّ بعد اذنه"؛ 2) "لایحکمون الاّ بما حَکَمَ الله فی هذا اللّوح."
چون خود جمال مبارک فرمودهاند جواب هر سؤالی را در سایر بیانات مبارکه ذکر کردهاند، میجوییم ببینیم آیا کسی را با این دو صفت مشخّص فرمودهاند یا خیر. هیکل اطهر میفرمایند، "قد بنی بمشیّته النّافذة بیتَ أمره علی اسّ البیان و اسطقسّ التّبیان و خَلَق له حُفّاظاً و حُرّاساً لیحفظوه مِن کلّ خائنٍ غافلٍ و متکلّم جاهل و هم الّذین لایتجاوزون عمّا أنزله الله فی الکتاب و لایتکلّمون الاّ بما أذن لَهُم فی المآب. اشهد أنّهم أیادی أمره فی الوری و مصابیح هدایته بین الأرض و السّمآء و هُمُ القائمون لدی بابه و یطردون مَنْ لَمْیکن أهلاً للدّخول اِلی فِنائه لا اله الاّ هو الحاکم الآمر العلیم الخبیر" (مائده آسمانی، ج8، ص138).
در بیان فوق مشاهده میفرمایید که بیت امر الهی، یعنی جامعهء جهانی بهائی، بر بنیاد محکمی بنا شده و دارای حافظین و حارسینی است که آن را از وجود خائنین، و متکلّم جاهل، محفوظ نگه دارند و کسی را که اهلیت ندارد اجازه دخول نداده طردش نمایند. این حفّاظ و حرّاس دارای دو صفت هستند: 1) "لایتکلّمون الاّ بما أذن لهم"؛ 2) "لایتجاوزون عمّا أنزله الله فی الکتاب". اینها چه کسانی هستند: بین اهل بهاء "ایادی امرالله" و "مصابیح هدایتالله". یعنی عنوانشان ایادی امرالله و وظیفهشان انتقال هدایت الهیه به خلقالله؛ زیرا با کلمهء "فی الوری" تمایزی بین آنها و بقیهء خلق قائل میشوند. در بیان دیگر در تأیید همین دو صفت میفرمایند، "اصلّی و اسلّم و اُکبّر علی أنجم سماء عرفانک و ایادی امرک الّذین طافوا حول ارادتک و ماتکلّموا الاّ باذنک و ماتشبّثوا الاّ بذیلک ... بِهِم نصبت اَعلام توحیدک فی مُدُنک و دیارک" (ارکان نظم بدیع، طبع ثانی، ص87)
عنوان حارسان مدنیت الهیّه، که جمال مبارک در بیان فوق در مورد وظیفهء حضرات ایادی به آن اشاره فرمودهاند، از قلم حضرت ولی امرالله به آنها اعطاء شده و به عنوان حارسان مدنیت جنینی جهانی حضرت بهاءالله تسمیه شدهاند.
ایادی امرالله و شورای بینالمللی بهائی
در مورد شورای بینالمللی بهائی داد سخن داده شده که بزرگترین اقدامی است که از حین صعود حضرت عبدالبهاء صورت گرفته است. چند نکته در این میان حائز اهمّیت است:
1- تاریخ این توقیع حضرت ولی امرالله ژانویه 1951 است؛ یعنی هنوز مؤسّسهء ایادی امرالله تشکیل نشده است. مؤسّسهء ایادی امرالله که بسیار حائز اهمّیت است (در سطور زیر علّت آن را ذکر خواهم کرد) در دسامبر 1951 تشکیل شد. بنابراین شورای بینالمللی بهائی تا قبل از تأسیس مؤسّسهء ایادی امرالله مهمترین واقعه بوده است و نه بعد از آن.
2- وظائف شورای بینالمللی بهائی در سه مورد محدود شده است: الف) تماس با اولیای حکومت اسرائیل؛ ب) مساعدت به حضرت ولی امرالله در اتمام ساختمان فوقانی مقام اعلی؛ 3) مذاکره با اولیای امور کشور در باب مسائل مربوط به احوال شخصیه. یعنی چند کار اداری و ساختمانی که در مقایسه با وظایف حضرات ایادی امرالله که الف) انتشار امرالله در سراسر عالم، 2) صیانت امرالله در سراسر عالم بود، ابداً اهمّیت ندارد.
3- شورای بینالمللی بهائی فی نفسه اهمّیتی ندارد زیرا در آینده منحل میشد و بیتالعدل اعظم مستقلاً تشکیل میگردید. زیرا حضرت ولی امرالله در 24 دسامبر 1951 دربارهء آن فرمودند، "هیأت بینالمللی بهائی که بعداً به بیتالعدل عمومی تبدیل خواهد شد. اگر به آیات قرآنی که مورد استشهاد طلعات مقدّسه این امر اعظم قرار گرفته، یعنی "لن تجد لسنّةالله تبدیلا و لا تحویلا" توجّه نماییم، متوجّه میشویم که تبدیل را به معنای تغییر گرفتهاند؛ یعنی از حالتی به حالت دیگر شدن.
در این باره که خود شورای بینالمللی بهائی نمیتواند بیتالعدل گردد، بعداً بحث خواهد شد.
حال به بیانات مبارکه در مورد حضرات ایادی امرالله توجّه نمایید:
1- حضرت ولی امرالله میفرمایند، "رتبه و مقام ایادی امرالله فوق مقام محافل ملّیه است. بنابراین ضمن مکاتیب و مرقومات، هرگاه ذکر مؤسّسات امریّه به میان آید، بعد از حضرت ولیّ امرالله باید ابتدا حضرات ایادی امرالله و سپس محافل ملّیه مذکور شوند" (ارکان نظم بدیع، ص104). بدین ترتیب وقتی به طور اعمّ ذکر مؤسّسات امریّه که "شورای بینالمللی بهائی" نیز جزئی از آن است به میان آید، بالاترین مقام بعد از حضرت ولی امرالله مختصّ حضرات ایادی امرالله است نه شورای بینالمللی بهائی.
2- همانطور که در بالا ذکر شد وظیفهء شورای بینالمللی بهائی در سه مورد اداری و ساختمانی محدود میشد؛ امّا وظیفهء حضرات ایادی امرالله در این بیان مبارک معلوم میشود: "مؤسّسه ایادی امرالله که به ارادهء قاطعهء الهیّه تأسیس گردیده به موجب اختیارات منصوصه در الواح وصایای حضرت عبدالبهاء دارای دو وظیفهء اصلی صیانت و ترویج امرالله میباشد، اکنون داخل مرحلهء جدیدی گردیده که دایرهء خدمات و وظایف مقدّسهاش را منبسط میسازد. علاوه بر مسئولیت جدیدی که مساعدت با محافل روحانیّهء ملّیه در سراسر جهان به منظور اجرای کامل و مؤثّر جهاد روحانی جهانی است، وظیفهء مهمّ و اساسی مراقبت و صیانت جامعهء جهانی بهائی، با همکاری و اشتراک مساعی نزدیک با همان محافل روحانیهء ملّیه مِن باب سابقهء آن هیأت اضافه میگردد" (ارکان نظم بدیع، ص105). این توقیع مبارک در اکتبر 1957 به صورت تلگرافی ارسال گردید و مسئولیتی جهانی را به عهدهء حضرات ایادی امرالله گذاشت؛ در حالی که وظیفهء شورای بینالمللی بهائی محدود به ارض اقدس بود و بس.
نیازی به بحث بیشتر نیست که حضرت ولیّ امرالله یک ماه قبل از صعود هیکل مبارک، با اتّساع دایرهء وظائف و مسئولیتهای حضرات ایادی امرالله آنها را برای ادارهء جامعهء جهانی بهائی آماده فرمودند و مهمتر از همه صیانت جامعه را به دست آنها سپردند. همانطور که در بیان حضرت بهاءالله نیز مشاهده کردیم، این وظیفه از طرف حضرت بهاءالله به آنها واگذار شده که در مدخل جامعه به عنوان "حفّاظ و حرّاس" بایستند و مانع از ورود کسانی شوند که اهلیت ندارند. بنابراین، شورای بینالمللی بهائی هیچگونه برتری و تفوّقی بر حضرات ایادی امرالله نداشته و نمیتوانست داشته باشد.
انتصاب ولیّ امر ثانی
در بیانات مبارکهء حضرت عبدالبهاء و حضرت ولیّ امرالله به ولاّة امر آینده اشارتی هست که قابل بررسی است.
ابتدا به بیان حضرت عبدالبهاء در الواح وصایا توجّه داشته باشیم که طریق انتصاب ولی امر ثانی را در چارچوبی معیّن محدود میسازند و برای آن چند شرط قائل میشوند:
1- ولی امرالله در زمان حیاتش او را انتخاب نماید؛
2- ولد بکر ولی امرالله باشد؛
3- اگر ولد بکر مظهر الولدُ سرّ أبیه نباشد، یعنی از عنصر روحانی او نه، باید غصن دیگر را انتخاب نماید؛
4- نـُه نفر ایادی امرالله منتخب از جمع حضرات ایادی امرالله باید ولیّ امرالله جدید را تصدیق نمایند؛
5- مصدّق یا غیرمصدّق باید مخفی مانَد و کسی متوجّه نشود.
حال به یک یک شرایط توجّه نمایید:
1- باید در زمان حیات ولی امرالله انتخاب شده باشد. به عبارت دیگر، نباید بعد از صعود حضرت ولی امرالله انتخاب شود؛ یعنی باید حضرت شوقی افندی در زمانی که حیات داشتند، شخصی را به این عنوان انتخاب میکردند و اعلام میکردند و حدّاقل حضرات ایادی میدانستند که چنین شخصی انتخاب شده است. اگر انتخاب نکردند، بعد از صعود ایشان کسی نمیتواند بگوید که با این شواهد و دلائل من ولیّ امر منتخَب هستم. اگر غیر از این تعبیر شود، آیا میتوان گفت مقصود حضرت عبدالبهاء چنین بوده که حضرت شوقی افندی از عالم ملکوت، یعنی بعد از صعود، کسی را به عنوان ولیّ امر ثانی انتخاب کنند و از آن عالم اعلان نمایند؟ بدیهی است که این تعبیر سخت عبث و سخیف خواهد بود. نکتهء بعدی در همین بیان این است که فاعل این عمل مشخّص شده است؛ یعنی ولی امرالله باید ولی امر بعدی را منصوب نماید نه کس دیگر و هر شخص یا مقام یا هیأتی اگر مبادرت به چنین کاری نماید، خلاف الواح وصایا عمل کرده و از حیّز قبول ساقط است.
2- ولد بکر باشد؛ چون تصریح شده که اگر ولد بکر نباشد باید فکر دیگری کرد. بنابراین فرزند ولیّ امر مقدّم است و باید دارای دو شرط باشد: الف) از عنصر جسمانی او باشد؛ 2) از عنصر روحانی او باشد. از آن گذشته میراث نبوّت طبق نصّ صریح حضرت عبدالبهاء باید در سلاله بماند. مگر نه آن که میفرمایند، "در جمیع شرایع الهیّه ولد بکر امتیازات فوقالعاده داشته حتّی میراث نبوّت تعلّق به او داشت" (دور بهائی، ص 82).
3- در این مقام شرط دوم سبب میشود که فردی که ولد بکر نیست از چنین مقامی محروم شود؛ امّا عنصر جسمانی همچنان در مقام خود باقی است و لذا به غصن دیگر منتقل میشود. در اینجا بعضاً بیان حضرت عبدالبهاء به این شخص یا آن شخص را که، "ای پسر روحانی من" خطاب فرمودهاند، مستمسک قرار داده و عنوان کردهاند پسر روحانی بودن مهمتر است و غیرذلک. در حالی که این معنی در سایر بیانات مبارکه نیز مندرج است و صرفاً، در اعلی مراتب خود، میتواند عنصر روحانی را دارا باشد، امّا فاقد عنصر جسمانی است. به این بیان حضرت عبدالبهاء توجّه نمایید، "آن کودکان اطفال منند و ذرّیهء این عبد ممتحَن" (مکاتیب عبدالبهاء، ج7، ص233). بنابراین، جمیع کسانی که در این بیان مبارک مورد این عنایت طلعت میثاق قرار گرفتهاند، باید ادّعا نمایند که در زمرهء اغصان محسوبند و لابد، لااقل از این لحاظ، واجد شرایط ولایت امرالله هم هستند. حال، جالبتر از آن به این بیان حضرت مسیح توجّه کنید، "خوشا به حال صلحکنندگان زیرا ایشان پسران خدا خوانده خواهند شد" (انجیل متی، باب 5، آیهء 9). حال، باید مسیحیان منتظر باشند هر کس صلح کرد در یوم ظهور ربّالجنود به عنوان ظهور پسر انسان یا پسر خدا مدّعی مقام نبوّت شود. پولس رسول مدّعی ارث هم میشود: "همان روح بر روحهای ما شهادت میدهد که فرزندان خدا هستیم و هرگاه فرزندانیم وارثان هم هستیم، یعنی ورثهء خدا و همارث با مسیح. اگر شریک مصیبتهای او هستیم تا در جلال وی نیز شریک باشیم" (رساله پولس به رومیان، باب 8، آیهء 16). بنابراین، عنصر روحانی به تنهایی کاری از پیش نمیبرد و عنصر جسمانی نیز مطرح است همچنان که مشاهده شد، حضرت عبدالبهاء آن را نفی نفرمودند.
4- کلمهء تصدیق را دربارهء کاری که حضرات ایادی امرالله باید در خصوص ولیّ امر جدید انجام دهند ذکر فرمودهاند. تصدیق در لغت به معنای "به درستی چیزی اقرار کردن" است. حال، جناب نویسنده به بیان حضرت ولی امرالله استناد فرمودهاند که حضرات ایادی نمیتوانند انتخاب حضرت ولی امرالله را تصدیق ننمایند. دو حالت وجود دارد: الف) حضرت ولی امرالله معاذالله مخالف ارادهء صریح حضرت عبدالبهاء حرکت کردهاند؛ یعنی مخالفت صریح با الواح وصایا (که جناب نویسنده سخت به آن پایبند است)؛ ب) مقصود حضرت عبدالبهاء از گذاشتن این شرط، مشروط به شرط محال کردن قضیه بوده است. کاملاً صحیح است که ایادی امرالله را ولی امرالله تسمیه نماید و لذا در ظلّ او هستند و قاعدةً نباید اختیار داشته باشند که رأی ولی امرالله را تصدیق یا تکذیب نمایند. ولی این اختیار به آنها داده شده و در کلام حضرت ولی امرالله نفی شده است. این تناقض را فقط میتوان به تعیین شرط محال تعبیر کرد. دقیقاً مانند ازدواج ثانی و ثالث و رابع در قرآن است که مشروط به شرط عدالت شده و در صد آیه بعد اجرای شرط عدالت را محال ذکر کرده است. به این ترتیب حضرت عبدالبهاء با آگاهی تمام بر آنچه که واقع خواهد شد، شرطی را گذاشتهاند که مدّعیان کاذب نتوانند در مقابل آن قد عَلَم نمایند.
5- این رأیگیری به صورت علنی نیست که معلوم شود چه کسی مخالفت با انتخاب ولی امرالله نموده و چه کسی مخالفت نکرده است. بنابراین، به خودی خود نافی اصل قضیه شده و محال بودن شرط را مؤکّد میسازد.
حال به بیان حضرت ولی امرالله توجّه نماییم که چرا به ولاّة امرالله در آتیه ایّام اشاره فرمودهاند:
1- جمال مبارک در بیانی صریح میفرمایند که مظاهر ظهور و طلعات مقدّسه همیشه مأمور بودهاند حکم به ظاهر نمایند. حضرت ولی امرالله، علیرغم وقوف بر انقطاع سلسله ولایت، هیچ اشارهای به آن نمینمایند، زیرا مایل نیستند با این پیشبینی، پیشاپیش بیان حضرت عبدالبهاء در الواح وصایا را زیر سؤال ببرند. زیرا علیالظّاهر مادام که حضرت ولی امرالله در قید حیاتند (دور بهائی که این کلمه در آن آمده، در سال 1934 صادر شده و هنوز 23 سال تا صعود هیکل مبارک باقی است و) این امکان به طور بالقوّه وجود دارد که فرزندی از ایشان به وجود آید که مظهر "الولد سرّ ابیه" باشد و یا یکی از سایر اغصان حائز این شرایط باشد؛ زیرا هنوز مخالفت سایر اغصان روی نداده بود.
2- ایشان شرایطی را که ولاّة امر در آینده باید مراعات کنند تعیین میفرمایند. در هر ظهوری این قبیل سؤالات پدید میآید که اگر فلان اتّفاق میافتاد وظیفهء فلان مقام چه میبود. در این حالت، ممکن است این سؤال پیش آید که اگر ولی امر دیگری میداشتیم، آیا میتوانست تبیینی خلاف تبیین ولی امر پیشین داشته باشد. حضرت ولی امرالله تکلیف را روشن کردهاند که اگر چنین سؤالی به ذهن شما متبادر شد، بدانید که جوابش چنین است. دیگر در این مورد اشارتی به ولاّة امر آینده ندارند.
3- به بیانی در "دور بهائی" اشاره کردهاند که ولایت امر از هیکل امرالله منتزع شود چه اتّفاقی میافتد. ایشان بقیه بیان را نمیخوانند که اگر بیتالعدل عمومی را از هیکل امرالله منتزع کنند چه اتّفاقی میافتد. مدّت سی و شش سال این انتزاع بیتالعدل از هیکل امرالله اتّفاق افتاد. در این مدّت حضرت ولی امرالله تمهیدات را فراهم فرمودند، تبیینات لازم را انجام دادند؛ خطّ مشی را مشخّص کردند؛ تشکیلات نظم اداری را شروع کردند و سپس با به جا گذاشتن گنجینهای عظیم که در مقام ولایت عمل خواهد کرد صعود فرمودند. تنها ضایعهای که امر الهی تحمّل خواهد کرد، محرومیت از موهبت اطّلاع بر آتیه ایّام است که آنچه ارادهء الهی است در آثار مبارکه ذکر شده و آنچه که ارادهء او نبوده، در مکمن غیب باقی مانده تا ظاهر شود. وضعیت دیگری که در اثر انتزاع ولایت از هیکل امرالله حاصل میشود، "محرومیت از اصل توارثی میگردد که به فرمودهء حضرت عبدالبهاء در جمیع شرایع الهی نیز برقرار بوده است" (دور بهائی، ص82). این بیان بالصّراحه حاکی از آن است که ولی امر باید در سلاله عنصری و جسمانی مظهر ظهور الهی باشد؛ زیرا در ادامهء بیان فوق، همچنان که در بالا نقل شد، به بیان حضرت عبدالبهاء استناد میشود که میراث نبوّت به ولد بکر و سلالهء او تعلّق میگیرد لاغیر.
شورای بینالمللی بهائی در مقام بیتالعدل
جناب نویسنده سخت به این موضوع دل بستهاند که شاید از این طریق بتوان مفرّی یافت. چه که آقای ریمی به ریاست این شورا منصوب شده و این شورا مرحلهء جنینی بیتالعدل است. بسیار خوب. فقط چند نکته در اینجا رعایت نشده است:
1- شورای بینالمللی بهائی انتصابی بود در حالی که بیتالعدل اعظم انتخابی است و به نصّ صریح الواح وصایا باید توسّط محافل روحانی ملّی اعضاء آن انتخاب شوند. در حیطهء اختیارات ولی امرالله نیست که اعضاء بیتالعدل اعظم را منصوب کند و شخصی را از طرف خود به ریاست آن منصوب نماید.
2- اگر رئیس شورا از طرف هیکل مبارک منصوب شد، منشی شورا نیز منصوب گردید؛ نایبرئیس آن نیز منصوب گردید. دیگران که قرار نبود توسّط ولی امرالله منصوب گردند. بنابراین، نمیتوان انتصاب رئیس شورا توسّط حضرت ولی امرالله را دالّ بر آن دانست که بالنّیابه از طرف حضرت ولی امرالله در جمع مزبور شرکت کرده و بنابراین جایگزین هیکل مبارک است.
3- شورای مزبور نمیتواند تصویر کاملی از بیتالعدل اعظم باشد، زیرا نصّ صریح جمال مبارک، حضرت عبدالبهاء و حضرت ولی امرالله است که اعضاء بیتالعدل تماماً از رجالند در حالی که بعضی از اعضاء شورای بینالمللی بهائی از اماءالرّحمن بودند.
4- بیتالعدل اعظم طبق نصّ صریح کتاب مستطاب اقدس باید با نـُه نفر عضو تشکیل شود. در حالی که شورای بینالمللی بهائی با هشت عضو تشکیل شده و منصب هر کدام نیز از قبل تعیین شده است.
5- بر خلاف تصوّر جناب نویسنده که معتقدند حضرت ولی امرالله میسن ریمی را به نمایندگی از طرف خود به شورا فرستادهاند، حضرت ولی امرالله روحیه خانم را نمایندهء خود قرار دادند: "در حال حاضر اعضای هیأت عبارتند از امةالبهاء روحیه که واسطهء بین این عبد و آن هیأت است و چهار نفر ایادی امرالله میسن ریمی رئیس هیأت، خانم امیلیا کالینز نایبرئیس، یوگو جیاگری عضو سیّار و لروی آیواس منشی و نیز خانم جسی رِوِل امین صندوق، ایثل رِوِل معاون منشی برای اقطار غربیّه و لطفالله حکیم معاون منشی برای ممالک شرقیّه" (ارکان نظم بدیع، ص226). ملاحظه میشود که حتّی اگر فرض قرار دهیم که حضرت ولی امرالله شخصاً در این هیأت شرکت نکرده و نفس دیگری را بالنّیابه فرستادهاند، آن نفس روحیه خانم بودند نه آقای میسن ریمی.
6- نکتهء مهمّ دیگر در خصوص این هیأت آن که به بیان حضرت ولی امرالله "این هیأت طلیعهء بیت عدل عمومی" است (ارکان نظم بدیع، ص226). نگاهی به فرهنگ لغت نشان میدهد که طلیعه (یا طلایع یا طلایه) واحدی از سربازان است که در پیش عمدهء قوی فرستند تا از کمّ و کیف دشمن واقف شود. به این معنی که شورای بینالمللی بهائی جزء بسیار کوچکی است که پیشاپیش فرستاده شده تا بعدها بیتالعدل اعظم کاملاً مستقلّ از شورای بینالمللی بهائی تشکیل شود.
بنابراین ملاحظه میفرمایید که شورای بینالمللی بهائی ابداً آن هیأتی نیست که مورد نظر جناب نویسنده است.
موارد دیگر
1- اجازهء اخراج اعضاء بیتالعدل به ولیّ امرالله داده شده است. کاملاً درست است. این در واقع بیان ارتباط بین ولیّ امرالله و بیتالعدل اعظم است در صورتی که تحقّق یابد. وقتی که تحقّق نیابد، جزو مبهمات خواهد بود که رفع مبهمات طبق الواح وصایا به بیتالعدل اعظم واگذار شده است.
2- تشکیل بیتالعدل موکول و منوط به وجود ولی امرالله به عنوان عضو یا رئیس نیست. حضرت عبدالبهاء صریحاً بر این نکته تأکید فرمودهاند: "و چون ممالک مهتدی شود، بیوت عدل ممالک بیت عدل اعظم را انتخاب نماید و در هر زمان که جمیع احبّاء در هر دیار وکلایی تعیین نمایند و آنان نفوسی را انتخاب کنند و آن نفوس هیأتی را انتخاب نمایند آن بیتالعدل اعظم است والاّ تأسیسش مشروط به ایمان جمیع ممالک عالم نه. اگر وقت مقتضی بود و فساد نداشت، احبّای ایران وکلایی انتخاب مینمودند و احبّای امریک و هند و سائر جهات نیز وکلایی انتخاب مینمودند و آنان بیتالعدلی انتخاب مینمودند آن بیتالعدل اعظم بود و السّلام" (مکاتیب عبدالبهاء، ج3، ص501).
3- این که فرمودهاند نوشتن وصیتنامه توسّط اولیاء امرالله (که لابد منظورشان ولاّة امرالله بوده) الزامی و اجباری است و دلبخواه نیست؛ ایشان باید به یک نکته توجّه داشته باشند و آن این که ایشان یا باید در سطح ولی امرالله باشند یا بالاتر از ایشان تا بدانند که ایشان به چه علّت وصیتنامه ننوشتهاند. در واقع ولیّ امرالله است که برای ایشان تکلیف تعیین میکند نه ایشان برای ولیّ امرالله. اگر برداشت حضرت شوقی افندی از الواح وصایا چنین بوده که امکان نوشتن وصیتنامه و تعیین وصیّ وجود ندارد، کسی حقّ چون و چرا ندارد والاّ مشمول "من خالَفَه فقد خالفالله" میشود.
4- و امّا حقوقالله؛ بنده سؤالی از جناب نویسنده دارم. چرا حقوقالله در زمان حضرت عبدالبهاء به ایشان پرداخت میشد؟ آیا نصّی از حضرت بهاءالله وجود دارد که باید حقوقالله به مرکز میثاق پرداخت گردد؟ اگر وجود ندارد، لابد استنباط بر این است که ایشان چون مرکز امر و مسئول هدایت جامعه بودند، مجاز به دریافت حقوقالله بودند. اگر جز این نصّی وجود دارد، ما هم از وقوف بر آن شادمان خواهیم شد. حال، در غیاب ولیّ امرالله، که طبق آنچه که گفته شد، امکان انتصاب احدی بعد از حضرت شوقی افندی وجود نداشته، مرکز امر باید آن را دریافت نماید و صرف اموری کند که برای آن تعیین شده است. از آن گذشته، مورد مصرف حقوقالله نشان میدهد که بیتالعدل مجاز به دریافت آن است. حضرت عبدالبهاء میفرمایند، "فَکُلّ صادقٍ خالصٍ یقدّم الحقوق لأجل الصَّرف علی الفقرا و الضّعفاء و المساکین و الأیتام و سائر المصارفات اللاّزمة فی امرالله" (جزوه حقوقالله، ص17). به وظایف بیتالعدل نیز نظری بیندازیم تا ببینیم با این موارد مصرف انطباق دارد یا خیر: "رجال بیت عدل را وصیت مینماییم و به صیانت و حفظ عباد و اماء و اطفال امر میفرماییم" (ورق نهم از کلمات فردوسیه)؛ "یا رجال العدل کونوا رُعاة أغنامالله فی مملکته..." (کتاب اقدس، بند 52)؛ "رجال بیت عدل الهی باید در لیالی و ایّام به آنچه از افق سماء قلم اعلی در تربیت عباد و تعمیر بلاد و حفظ نفوس و صیانت ناموس اشراق فرموده ناظر باشند" (گنجینه حدود و احکام، ص219)؛ "... بیتالعدل انّا جعلناه مأوًی للفقراء و المساکین" (مجموعه اشراقات، ص79). از این نیز بگذریم، صریحاً جمال مبارک میفرمایند که رجال بیتالعدل امنای خداوند بر وجه ارض هستند؛ وقتی در کتاب اقدس میفرمایند حقوقالله بدون اذن الهی تصرّف نشود، و حال، رجال بیتالعدل را به عنوان امین خود تعیین میفرماید، و ولیّ امرالله نیز وجود ندارد، حقوقالله به اجازهء کدام مرجع باید صرف گردد. بیان جمال مبارک را ملاحظه فرمایید، "این فقره از قلم اعلی در این حین مسطور و از کتاب اقدس محسوب؛ امور ملّت معلّق است به رجال بیت عدل الهی؛ ایشانند امناءالله بین عباده و مطالع الأمر فی بلاده..." (مجموعه اشراقات، ص79).
5- در مورد استفاده از عنوان اغصان توسّط دیگران قبلاً توضیحی داده شد که میراث نبوّت باید در سلالهء او باشد و نمیتواند به دیگری انتقال یابد. لهذا، این که دیگران از عناوینی مانند "ای پسر روحانی من" قصد سوء استفاده دارند، مطلب دیگری است که در خور اعتنا نیست.
6- ایشان بر بیان حضرت ولی امرالله در صفحهء 34 Directives from the Guardian اشاره میفرمایند که باید تا آخر دور بهائی سلسله اولیاء امرالله وجود داشته باشد. اگر جناب نویسنده مدرک کتبی دارند که حضرت ولی امرالله این سلسله را ادامه دادهاند، ارائه دهند والاً قبول بفرمایند که حضرت ولی امرالله آگاهانه از نوشتن وصیتنامه خودداری فرموده و سلسله ولایت منقطع شده است. حال اگر میخواهند نام بدا را بر آن بگذارند، نام قطع فیض بگذارند، زیاد تفاوتی ندارد. زیرا زمام امور به نصّ صریح و قاطع حضرت بهاءالله در ید اقتدار بیتالعدل اعظم است که تحت صیانت الهی و حمایت جمال قدم و حضرت ربّ اعلی است.
7- جالب است که جناب نویسنده به 26 نفر حضرات ایادی که منتخَب حضرت ولی امرالله هستند "ایادی سابق" خطاب میکنند و تهمت گمراه کردن اکثریت بهائیان را به آنان نسبت میدهند که طبق بیان حضرت بهاءالله که ابتدا نقل شد به هیچ عنوان قابل قبول نیست و میسن ریمی را بدون هیچ سند و مدرکی به عنوان ولی امر ثانی جا میزنند. زهی حیرت. آنها که حرّاس و حفَاظ امرالله هستند گمراه شدهاند و گمراه کردهاند و آن کس که از قبل مرکز میثاق مأمورش فرمود که نزد احبّای امریک فریاد بزند که در آینده خودم در کسوت میثاق فریبتان خواهم داد مبادا باور کنید، راهنمای اهل بهاء میخواهد بشود.
8- ایشان در کمال بیادبی به شخصیت یچون روحیه خانم که مورد اعتماد حضرت ولیّ امرالله و اهل بهاء بوده و هستند تهمتها میزنند. بهتر است یادداشتهای جناب سلیمی را بخوانند و ببینند که حتّی در این مورد که آیا ایادی امرالله میتوانند عضو بیتالعدل بشوند یا خیر، مدّتها بحث و مذاکره نمودند تا به نتیجه رسیدند. اگر قرار بود روحیه خانم با توجّه به موقعیتشان امری را بر سایر حضرات ایادی تحمیل کنند در این مورد هم تحمیل میفرمودند و به آن همه بحث و مذاکره و نهایتاً حضور خانم امیلیا کالینز که با صندلی چرخدار و به کمک دیگران به محلّ جلسه رفتند، نیازی نبود. اگر حضرات ایادی طالب مقام و مرتبه بودند، خودشان را برای عضویت در بیتالعدل نامزد میکردند نه آن که زمام امور را به دست گروهی که منتخَب بهائیان عالمند بسپارند و مطیع و منقاد آنها گردند. چه خوب بود برچسب "تقلید از جلسه سرّی کاردینالها" به آنها نمیزدند. ایشان نمیدانند که مذاکرات محافل روحانی محلی و ملّی نیز سرّی است؛ پس لابد اینها هم تقلیدی از جلسه سرّی کاردینالها هستند. لابد حرّاس و حفّاظ امرالله باید جلسهء سرّی برگزار میکردند و به بحث و مذاکره در امور مربوط به صیانت امرالله که الواح وصایا و قبل از آن حضرت بهاءالله به عهدهشان گذاشته بودند، میپرداختند. حال، اگر جناب نویسنده را به آن جلسه دعوت نکردهاند تا در جریان مذاکرات قرار گیرند و خاطر منیر ایشان را مکدّر کردهاند، موضوع علیحدّهای است.
9- سؤال کردهاند که اگر قرار بود هیأتی نـُه نفره جامعهء امر را اداره کند چرا شورای بینالمللی بهائی نباشد؛ به دلائل فراوان: اوّل آن که هیأت نـُه نفره باید به انتخاب عموم احبّای عالم باشد نه منصوب حضرت ولیّ امرالله؛ دوم آن که اعضاء آن رجال باشند؛ سوم آن که جامعه به کمالی رسیده بود که دیگر هیأتی جنینی به دردش نمیخورد و توان ادارهء امورش را نداشت؛ چهارم آن که همانطور که به آثار حضرت ولی امرالله استناد شد، شورای بینالمللی بهائی فقط در سطح ارض اقدس فعّالیت داشت و در سطح جهان نمیتوانست عمل کند.
10- این که نوشتهاند حضرات ایادی حق مداخله در هیچ امری را نداشتند، لابد بیان حضرت ولی امرالله را که در بالا نیز نقل شد ملاحظه نفرمودهاند که مقام حضرات ایادی دقیقاً بعد از حضرت ولیّ امرالله و بالاتر از محافل روحانی ملّی است. لهذا، در غیاب ولیّ امرالله به عنوان حفَاظ و حرّاس بنای امرالله حق داشتند در اجرای امور امر مبارک تصمیم بگیرند. متأسّفانه ایشان اصرار دارند که شورای بینالمللی بهائی عالیترین و بالاترین مرجع دیانت بهائی است. در حالی که طبق بیانات حضرت ولی امرالله ابداً چنین نیست و مقام ایادی بالاتر از شورای بینالمللی بهائی است. شورا فقط سه وظیفه داشت که در بالا ذکر شد.
11- جالب اینجا است که تمام مطالب کتبی صادر از قلم حضرت ولی امرالله از نظر جناب نویسنده مردود است امّا میسن ریمی که خودش خویشتن را به مقام ولایت امرالله منصوب نموده و توسّط جانشینش جوئل مارانجلا و هاروی به اختلال عقل متّهم گشته، از مشروعیت برخوردار شده است. ضمناً میسن ریمی خودش تصمیم به ترک حیفا نگرفت؛ بلکه حضرات ایادی وجودش در ارض اقدس را مضرّ به مصالح امرالله دیدند واو را به امریکا بازگرداندند.